تبلیغات
اشعار با شقایق
 
اشعار با شقایق
درباره وبلاگ


اشعار با شقایق اثر سیاوش نوری

مدیر وبلاگ : سیاوش نوری
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پنجشنبه 16 فروردین 1397 :: نویسنده : سیاوش نوری
سلام ای مهربان ای مهربانوی اهورایی
سلام ای ماه شام چارده ای عشق رویایی
منم من آتش خاموش اما همچنان بی تاب
تو باید ای پری افروزیم با هر چه رسوایی
تو شرح عاشقی هستی بزرگ و پاک و بی پایان
تو آن ترک غزلخوانی که لیلی وار می آیی
گلی سرخ از لبانت هدیه کن این مست شیدا را
که من دیوانه ام دیوانه آن روی شیدایی
بهشت جاودان رویت دلم در بند گیسویت
کنون با این جنون مستم چه ترس از روز عقبایی
شبی چون ماه می آیی و روشن میکنی دشتی
چو رودی می شوی جاری میان کوه و صحرایی
صدای پای آب از تو جوانه می زند در گل
زمین سرمست میگردد از آن چشمان شهلایی
خیالت مست می دارد مرا با آرزوهایم
ولیکن راست می گویی چه خواهش های بی جایی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 10 فروردین 1395 :: نویسنده : سیاوش نوری
و گاهی سنگ می بندی
بر پاهایی که توان رفتن ندارد
شاید به معجزی فراسوی تردید
ایمان آورده ایی
که او برخیزد
بانوی مهر و ماه بانوی مهربانی ...
اما دریغ
" بیهوده بر ذغال بشر باد میزنی "
این رنج سالهاست
کز او توان گرفته است و
از ما امید...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 5 مرداد 1390 :: نویسنده : سیاوش نوری
آسمان تار و زمین افسرده بود
آدمیت چون گلی پژمرده بود
بینوایان روز و شب در اضطراب
جملگی همچون سوالی بی جواب
لحظه ها سرشار از درد و عذاب
مهر و پاکی سوی مردن در شتاب
هیچکس را دوستی در یاد نیست
هیچکس را عشق در فریاد نیست
مهر و پاکی را دمی امداد نیست
در تمام دهر جز بیداد نیست
عصر جهل و عصر زور و بردگی است
در جهان یک قهرمان یک مرد نیست
دختران از جهل در گور و فنا
مادران از ترس پشت انزوا
بخل و خشم و حرص هم بی انتها
این همه یعنی که دردی بی شفا
قیصر و کسری خداوند زمین
بولهب ها با شرارت همنشین
مردمان از جهل همچون گوسفند
که به هر سویی کشی آید به بند
عشق جز ویرانه ها جایی نداشت
جز به زور و زر که ماوایی نداشت
چهره ها از بیم زرد و زرد بود
این زمین جولانگه نامرد بود
در زمانی این چنین آلوده تن
یک نفر آمد که بودی بت شکن
عشق او تن را کنیز جان نمود
هستی پوچ هوس ویران نمود
عرصه گیتی تهی از درد کرد
چهره سبز ستم را زرد کرد
ای محمد ای دلت سرشار عشق
ای به شعب و طائفم غمخوار عشق
ای زمین تیره را چون آفتاب
سائلان عشق را صدها جواب
ای زبغض دوستان محزون شده
بانداران زمان همخون شده
ماده را از روی تو مانند نیست
بی رخت عشقی به دل پابند نیست
بی تو بودن لحظه لحظه مردن است
بی تو کار عاشقان غم خوردن است
از غمت قلبم دگرگون می شود
لیلی جانم چو مجنون می شود
ای فدای تو همه دنیای ما
ای شفیع محشر و عقبای ما
مکه ها تکرار می گردد هنوز
قلب ها بیمار می گردد هنوز
باز عصر جاهلیت آمده است
سال قتل آدمیت آمده است
یکنفر از بیم جان سر بر نکرد
چاره ای جز خامشی در سر نکرد
دست ما گیر و رها کن زین قفس
که جهانی شد تهی از دادرس






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 5 مرداد 1390 :: نویسنده : سیاوش نوری
آن زمانی که زمان کشته آن خواهد شد
عشق و مستی همه جا ورد زبان خواهد شد
نرگس عربده جو بی می و مل مست شود
چون خبر می رسدش عشق عیان خواهد شد
شمس از غرب نماید رخ خود شیدایی
صحبت عشق به هر جای روان خواهد شد
چشمه سار دل ما مشک فشان میگردد
چون هوای حرمش مشک فشان خواهد شد
سالک مست پی دیر مغان خواهد رفت
سخن عشق دوای دل و جان خواهد شد
هر کسی از غم دل می شود از خویش جدا
روز عشقست که اینگونه جهان خواهد شد
خالق عشق معما به نگه حل سازد
زین جهت بحر عدم جای گمان خواهد شد
مرد درویش غنی می شود آنجای ولی
صاحب کبر فنایی زخزان خواهد شد
سخن درد نگفته غم تو می داند
چشم رحمان به دل تو نگران خواهد شد
مدعی هر چه بگوید نپذیرند از او
آخر آنجا سخن کار بیان خواهد شد
روز عشقست و بلای دل بیدادگران
کی حقیقت به چنین روز نهان خواهد شد
کاش آن روز همین آمدن فردا بود
تا ببینی ز رخش پیر جوان خواهد شد





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 5 مرداد 1390 :: نویسنده : سیاوش نوری
یاد تو در خاطر من قصه غم نهفتن است
از دل خویش رفتن و از تو بدر نرفتن است
از تو جدا نمی شود قلب شکسته رفیق
قصه شادی و غمت قصه گل شکفتن است
دوری و لیک در دلی شمع هزار محفلی
آمدن و شکوه تو کی به زبان گفتن است
از تو دلم دگر شود عازم صد سفر شود
بی خبر از خبر شود گر که پی شنفتن است
ذره ای از غم توام که پی هست می دوم
غافلی و عیان نشد این که چه خواب و خفتن است
از دل ما گرفته ای یاد رخ دگر کسان
با دگران دگر شوی این چه دلی گرفتن است
قصه تو به هر گفت این دل عاشق و صبور
پند شنید از دگران راز غمت نهفتن است





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 5 مرداد 1390 :: نویسنده : سیاوش نوری
فردا امل چو از عمل مهجورست
دان خواسته و امید از هم دورست
فردای خوشی ز رای سستی ناید
بی کار رفیق بی سبب مسرورست





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 5 مرداد 1390 :: نویسنده : سیاوش نوری
سلام ای مهدی موعود
سوار آفتاب و نور
رسول مهربانی ها
امید لحظه های دور
به آنجایی که خورشیدم غروبش سخت غمناکست
جوانمردی بسان سنگ در خاکست
که را من جستجو سازم کجا سجاده در بازم
که پیش چشم تاریکست
صراط عشق باریکست
و پایم سخت درمانده است
و من حیران این راهم
فتاده در ته چاهم
ازین افتادگی ها نیز آگاهم
که راهی نیست
مگر چاهی که دارد صد دهان چاک
فضایی نیست
مگر یک مبهمی از خلوت ادراک
رهایم کم ازین مردن که پشت و روی دیوارست
درین درگاه مرگ آور
زمین گهواره خارست
کجایی ای رسول مهربانی ها
فراتر از گل و شبنم
زبان بی زبانی ها
مرا دریاب
که قلبم سخت افسرده ست
که گهگاهیست قلب آدمی مرده ست





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 5 مرداد 1390 :: نویسنده : سیاوش نوری
دلم بسته به روی نرگسش باد
از آن بندش مبادا یکدم آزاد
دمی بی نرگسش گردم هوسباز
خدایا دیده ام هجرش مبیناد





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 5 مرداد 1390 :: نویسنده : سیاوش نوری
که مرا رایحه عشق نموده است غمین
باز باید بروم
من به آن سوی که در هر قدمش گلزاریست
باز باید بروم
به تمنای پریشانی خویش
که رفیقان همه از دار فنا کوچیدند
آری آری سفر عشق جدایی دارد
اگر امروز درین کوی فنا غرق شوم
دل من همسفر مرغ عدم خواهد بود
همه جا در همه دم غرق ستم خواهد بود
کوچه پیداست هنوز
باز هم از خم کوچه گذری باید کرد
که در آن پیچ جنان همنفسی می رقصد
باده از روی پریسایی او سرشار است
باز باید بروم
به تمنای رخ دلداری
که شقایق ز رخش گشته خجل
و لبانش شده افسونگر صد غنچه سرخ
سر نسرین ز حیا گشته به زیر
از حیای سخن آن دلدار
باز باید بروم
باز باید بروم ...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 5 مرداد 1390 :: نویسنده : سیاوش نوری
مرگ در این کوچه های تا ابد سرشار از
ابر و غم و کولاک
آسان نیست آسان نیست
مرگ در این کوچه های تا ابد سرشار از شبنم
با درختانی چنین پوسیده اندر مه
با زمستانی که رنگ نا زمستانی است
با بهاری این چنین آشفته در باران
آسان نیست آسان نیست
مرگ در این لحظه های بغض
لحظه های تا ابد محزون
با دلی افسرده و پرخون
آسان نیست آسان نیست
مرگ در این بهت شالیزار
گه در این خورشید سوزنده
گه در این باران بی پایان
گه میان رعد و برق و موج
گه میان خلوت و تردید
آسان نیست آسان نیست





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 7 )    1   2   3   4   5   6   7